تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
روزمرگی های تکراری و نخواندنی یک عدد نگران


از نگاهش فهمیدم که نشناخت.از نگاهم فهمید که شناختم.یک لحظه ایستاد و بیشتر نگاهم کرد.بالاخره شناخت.سلام کرد و گفت که ساعت پنج امتحان دارد و باید زودتر برود.منم به شوخی هلش دادم که بدو دیر میرسی...
از حالش خبر نداشتم.از این که چه کار می کند.چی میخواند.خواهرش چه می کند.نمی دانستم هنوز هم نقاشی می کند یا نه.ولی نمیخواستم از این ها بپرسم.بدون خداحافظی دوید و رفت و نشد که بپرسم چرا خط چشم بنفشش تیره اش انقدر پخش شده...

*

چند سال پیش داشتیم تو سایت goodreads میگشتیم(شبکه ی اجتماعی جهانیه برای کتابخوان ها,کتاب هایی که خوانده ای ادد میکنی و ری ویو مینویسی برایشان و از پنج بهشان نمره میدهی).یک نفر پیدا کردیم که بالای 80 درصد نمره هایی که به کتاب ها داده بود مشابه من بود و خب هشتاد درصد مچ بودن خیلیه.مچِ گرامیِ من یک معلم چهل و هشت ساله ی استرالیایی بود.و همه خندیدند.بهم گفتند از درون پیری.منم باهاشون خندیدم.فکرم تو 15 سالگی 48 سالشه :)) خب خنده داره دیگه.البته الان انقدر خنده نداره برام.جدیدا موهام زیاد میریزه.ناخن هام زود میشکنن.چشمهام تار میبینن.دستام وقت و بی وقت میلرزن.استخوان هام به پوستم فشار میارن. تنم میخواهد از فکر هام کم نیاره :) فقط مسئله اینه که وقتی تو پانزده سالگی چهل و هشت سالم بوده الان که هجده سالمه,چند سالمه؟

*

بابابزرگم که رفت کسی شوکه نشد.مریض بود.آمادگیشو داشتیم(یا لااِقل فکر میکردیم که داریم).بعدش سعی کردم خودمو جمع و جور کنم.به همه کسایی که بهم تسلیت گفتند با لبخند گفتم ممنون.تو چت ها خندیدم.تو صورتشون خندیدم.انگار نه انگار که یه تیکه از قلبم رفته.اینجا غرغر میکردم.پیش اونها یه جوری سر تکون میدادم که انگار دغدغه هاشون چه قدر مهمه.اونها درک نمی کنن.اونها نمیفهمن ما چی رو از دست دادیم.کی رو از دست دادیم.چه قدر دلمون تنگه.
الان چند هفته گذشته و داغ من از روز دوم تازه تره...وقتی می پرسن خوبی؟چیزی شده؟ نمی تونم بگم بابابزرگم چند هفته پیش مرده,نمیشه گفت چون نمی فهمند.چون براشون مهم نیست.


پس چرا بهتر نمیشه؟چرا هرچی میگذره دردش بیشتر میشه؟

*

نفت کش غرق شد.جنازه های سوخته شون غرق شد.تو آب سوختن باید خیلی دردناک تر باشه.چه دردهای عجیبی تو دنیا هست که آدم به ذهنش هم نمیرسه...خدایشان رحمت کند...