تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
روزمرگی های تکراری و نخواندنی یک عدد نگران


خودم را روی صندلی اتوبوس می اندازم.چهل و هشت ساعته که نخوابیدم.سرم را به شیشه خنک تکیه می دهم.صدای موتور اتوبوس می پیچد توی گوشم.اذیتم می کند.هندزفری میگذارم.اولین اهنگی که میبینم پلِی میکنم.اِسنو پاترول شروع میکند:

What if this storm ends

and I don't see you

as you are now

ever again?

صدایش سرده.خالیه.خونسرده.یه جوری که انگار داره میپرسه آدامس داری؟ یا امروز ناهار چیه؟ چجوری میتونه انقدر بیخیال باشد؟

What if this storm ends

and leaves us nothing?

یعنی سوالهاش فقط برای من انقدر ترسناکه؟یا اون یه چیزی زده که خودش هم معنی کلمه هایش رو نمیفهمه؟میزنم از اول.دوباره:

What if this storm ends

and I don't see you

as you are now

ever again?

نه.دریغ از یک اپسیلون خشم,ناراحتی,افسوس...هیچی.

پس من چرا انقدر شلوغش کردم؟ چون توقعشو نداشتی.

چرا انقدر برام مهمه که بعد از اون جریان (بقول دوستمون اِستورم)نظرم انقدر راجع بهش عوض شد؟چون فقط نظرت نبود که عوض شد.خیلی چیزهای دیگه هم عوض شد.

یعنی چی؟یعنی الان به نقطه ای رسیدی که فهمیدی اونی نبوده که فکر میکردی و ازش ترسیدی.

چرا انقدر بهش فکر میکنم؟ چون هنوز هم ازش میترسی.



کِی انقدر حقیر شدم؟