تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
روزمرگی های تکراری و نخواندنی یک عدد نگران


به من سپردن که برایش دنبال مورد مناسب باشم.

باوجود اینکه از طرف بدم میاد ولی حس عمیق "مطلوب نبودن" همچنان آزارم میده.


رفتیم سینما اتاق تاریک دیدیم. در عین اینکه دلم زندگی مشترک خواست حالم ازش به هم خورد. در عین اینکه دلم بچه خواست، از مادری ترسیدم.

از سینما که اومدیم بیرون کل مسیر تا خونه رو داشت از جامعه آماری کثیری صحبت میکرد که پدر خانواده به دخترش تجاوز میکنه... 

یه وقت هایی فکر میکنم اگر طرز از انقراض نبود خیلی وقت پیش جنسیت و میل جنسی رو مثل وبا و طاعون از بین برده بودیم.


دیروز برای اولین بار بدون مامانم رفتم خونه دوستم! برای اولین بار! بدون مادر! چه قدر مبحوس بودم و خودم نمیدونستم.


فکر کنم دارم بزرگ میشم.

اومد تو گروه کلاس زلزله به پا کرد. نیت خیر و عرضه مون  و همه ی کارهای کرده و نکرده ی انجمن رو ریخت توی سطل آشغال، روشون نفت ریخت و آتیش زد. و من با یه لبخند ژکوند تماشا کردم. اگر 6 ماه پیش بود خودشو مینداختم تو سطل آشغال نفت میریختم روش آتیشش میزدم.

اینجا بود که حس کردم بزرگ شدم.

شاید یه روز انقدر بزرگ بشم که از یه موجود دائما مضطرب عصبی تبدیل بشم به یه موجود آرام و لطیف که در سخت ترین شرایط هم به زندگی لبخند میزنه. شاید هم اینی که الان هستم تهِ بزرگیمه. چه میدونم.


بی خوابی ام چه دانی؟

 ای خفته ای که شب ها

ننشسته ای به حسرت

نشمرده ای ستاره...

البته من مثل فروغ بسطامی ستاره نمیشمرم، ساعت های باقی مونده تا امتحانو میشمرم و حسرت 6 ساعتی رو میخورم که به جای مطالعه ساختار دیواره باکتری به مرور تئوری های احمقانه و به شدت صحیح تد موزبی گذروندم  :|

*

روی پله های یخ زده پشت دانشکده کامپیوتر نشستیم، با سیب زمینی سرخ کرده پایان امتحاناتو جشن گرفتیم و راجع به زندگی و آینده حرف زدیم، هیچ وقت راجع به هیچ مسئله ای ندیده بودم انقدر گرفته و مستاصل باشه. دوست دارم فکر کنم حرف هامون حالشو بهتر کرد.

پوستر فرخی هم تمام مدت کنارمون نشسته بود و به سرانجام رسیدنشو باهامون جشن میگرفت.

*

میخوام از خجالت آب شم. یعنی میشه؟


داشتیم حرف میزدیم راجع به کُردها؛ با وجود اطلاعات کم و فقدان یک درصد خزانه ژنی مشترک باهاشون، دلیلی پیدا نمیکردیم که چرا نباید مستقل باشن؛ 

گور بابای تمامیت ارضی. اصلا چه کوفتی هست؟

فاش می گویم و از گفته خود دلشادم

بنده بی اینستام و از هر دو جهان آزادم


الان حدودا یک سال و نیمه که پاکش کردم. و شاید بهترین تصمیمی بوده که در تمامی طول زندگیم گرفتم!

البته نامبرده چندیست به توئیتر آلوده شده. ولی خیلی جدی و نگران کننده نیست.


من عمیقا به سرنوشت اعتقاد دارم. عمیقا عقیده دارم هیچ اتفاقی بی دلیل نیست. هیچ چیز تصادفی نیست.نه فقط به خاطر اینکه نوجوونیم با سریال کره ای دیدن گذشت و کره ایا گند لغت سرنوشت رو درآورده بودند، و همچنان خواهند آورد. و نه فقط به خاطر اینکه وقتی به عقب نگاه میکنم با وجود زندگی خسته کننده و محدودم انقدر سناریوهای عجیب دیدم که مجبور بشم باور کنم.
من به تقدیر/قسمت/سرنوشت/ اِ بیگر پلن و هر اسم دیگه ای که روش بذاری باور دارم. 
از بین اون همه جنگ که توی تاریخ رخ داده. اون همه قتل عام. اون همه زلزله. سیل.بمباران، آتش سوزی.قحطی.طاعون. وبا... اجداد من از همه ی این ها جون سالم به در بردن موندن. همه ی این ها اتفاق افتاده و اون ها سالم موندن و من الان اینجا وایسادم. همه همین طورن.8 میلیارد آدم. 
من به سرنوشت عقیده دارم، چون هر چه قدر تلاش کردم نتونستم و نمی توانم به خودم بقبولونم همه ی این ها بخاطر هیچ.

چطور یه تصمیم در عین درست بودنش میتونه انقدر غلط به نظر بیاد؟



فرش ها بافته می شوند برای اینکه آدم هاروشون راه برن؛ فرشی که گوشه ی انبار لوله شده باقی بماند درد می کشد. عطرها تولید می شوند که بویشان کسی را در جایی غرق کند. عطری که در شیشه باقی می ماند درد می کشد. کتاب ها نوشته می شوند که خوانده شوند. کتابی که در قفسه می ماند و خوانده نمی شود...




میترسم.

امروز که نیومدی، فکر کردم تهران نیستی. وقتی فهمیدم تهران بودی و نیومدی... ترسیدم.

من می نویسم که شاید روزی تو بخوانی...اگر هیچ وقت این هارو نخونی چی؟



۱ ۲