تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
روزمرگی های تکراری و نخواندنی یک عدد نگران


و بیانِ درست, هنره.اینکه چجوری یک توده ی الکتریکی ای که تو مغزت اینور اونور میره رو تبدیل به کلماتی کنی که مشابه همون توده هارو تو مغز طرف مقابلت درست کنند...چه قدر پیچیده و دشوار...آدم هایی که بیان قشنگی دارند واقعا تحسین برانگیزند.حتی اگر با مفهوم و محتوای حرفشان موافق نباشم باز هم تحسین شان می کنم و بهشان غبطه میخورم.من نمی توانم.هربار که به رقت انگیز ترین شکل ممکن تلاش میکنم مغزم را خالی کنم ,انقدر بهم فشار میاد که آخرش خسته میشوم و حرف های نزده ام را پس میگیرم.

اگر میدانستم با زیاد حرف زدن میشود به اون بیانِ قشنگ رسید و خلاص شد,یک لحظه هم ساکت نمیماندم تا بهش برسم.


*

و واحد انتخاب کردیم.و خیلی دشوار بود.و احساس میکنم که پشت همه ی این سختی ها یک نابغه ی خبیث وجود داشته در حد زاکربرگ.عمداً دشوارش کرده.اگر همینجوری به شما دو واحد اندیشه اسلامی بدهند چه می کنید؟هر کاری بکنید ذوق نمیکنید.نهایت تلاشتان را هم میکنید که کلاس هارا  بپیچانید.ولی وقتی با خون دل خوردن و مشقت و دشواری دو واحد اندیشه بدست می آورید از اعماق قلبتان ذوق میکنید انگار چه چیزِ با ارزشیه...و منطقی اش اینه که اینجوری باشه: "حالا که انقدر برای رسیدن به اندیشه اسلامی سختی کشیدم,عین بچه آدم نمیپیچم و از هیچ تلاشی برای فراگرفتن این درس باارزش فروگذاری نمیکنم ".ولی آرمان های دانشجویی بر هر منطقی اولویت دارد پس همچنان میپیچیم و از تلاش هایمان فرومیگذاریم.آری.ما آدم بشو نیستیم.

*

همه جا خشک بود.رودی که همیشه برای رد شدن ازش باید التماس میکردم که یک نفر از اون طرف دستم رو بگیره که نیافتم,حالا انقدر لاغر و بی آبه که برای رد شدن ازش حتی لازم نیست عرض قدمم رو زیاد کنم(قدم عرض داره یاطول؟اصلا مگه مستیطیله؟شاید شعاع داره مثل دایره؟یا وتر داره؟یا ضخامت؟بازم حالم خوب نیست و چرت میگم؟).هوا خیلی سرد بود ,ولی سرمایش طبیعی نبود.کویری بود...

می گفت امسال تابستون تو روستاها کشته میدیم سرِ آب.روستایی هایی که تنها منبع درآمدشون درخت های تشنه باغِشونه...

خدایا,رحم کن.


*

و خب,شاید یک روز مریض شه.نه مریضی لاعلاج,سرماخوردگی مثلا.و وقتی که در بی حوصله ترین شکلش به سر میبره سرشو بزارم رو پام و برایش بلند کتاب بخوانم و بدون اینکه چیزی بگه بدونم که صِدام حالشو بهتر میکنه...